|
سلام پیرمرد شرط میبندم از آخرین اثری که بر زندگی من گذاشتی خبر نداری. تو در اغما بودی وقتی که من دیدار تو را انکار کردم. دروغگوییام مسجل شد و سرنوشت تصمیم گرفت پروندهی دیوانهای را که بهترین لحظههایش را تکذیب میکند، ناقص اعلام کند. روزی که با آن ناخوشاحوالی، چند دانشجوی مثلاًژورنالیست را در دفترت پذیرفتی، فکر میکردی کسی را از دانشگاه رفتن معاف کنی؟ فکر میکردی مانع نشستن من پشت آن میزهای چوبی شوی؟ پشت آن مغزهای چوبی که تکرار میکنند: مفعول مفاعلن مفاعیلن، هزج مسدس اخرب مقبوض صحیح عروض و ضرب! فکرش را میکردی. میدانم فکرش را میکردی. میدانستی در کشوری که اجازهی حفظ کوچکترین داراییها هم حقالسکوت حساب میشود، آزادی، در بیچیزیست. بیچیزترم اکنون. و یک قدم به آزادی نزدیکتر. سپاس
این اعتراف-انتحار باید با انتشار یک عکس تمام میشد. عکسی از عزتالله سحابی در دفترش، با پس زمینهی کتابهایش و یک لیوان چای و یک دستمال کاغذی مچاله روی میز. عکسی که از دست دادمش، با ترس یا حماقت یا شلختگیام. فاصله ی میان فوت او و نشر این مطلب هم به جست و جوی نافرجام گذشت.
"پس تو هم رفتنی شدی..." بیخودی سعی می کند بغضی که ترکیده را قورت بدهد: "اشکال نداره، باران هنوز خیلی وقت اینجا می مونه." بغلش می کنم و ساکت می مانم چون نمی دانم چه باید بگویم. چون جمله های تکراری "به خدا اتفاق مهمی نیفتاده! من آماگیشو داشتم... اصلا بهتر شد" و چیزهایی مثل اینها، ربطی به درد او ندارند. این درد، درد گنگ و انتزاعی محرومیت و خستگی من، یا بهت او، یا رنگ باختگی یک آرزوی نزدیک نیست. این درد، درد تکه تکه شدن است. درد ملموس و واقعی تکه تکه شدن تن آدم. سرزمین من، شکنجه گاه مادران است. این جمله ی کلیشه شوخی نیست: "بچه ها پاره ی تن مادرانند." و سرزمین من هر روز پاره ای از تن نازنین مادری می کَند و صادر می کُند. توضیح اضافه: نیم فاصله نداشتم!
خواب ِ قلمی که همیشه به
تشویش چرخیده، از رخوت نیست محو آرامشی شده که یک سال
است بر صفحه اش سایه انداخته 1. تیتر از سهراب
دردمان آمدهبود و تو به تسکین گفتی ضربهها کاتالیزورند، سرعت فرارمان را بیشتر میکنند. گفتم مثل سرعت اسب و ضربهی شلاق. و لرزیدم وقتی که سربرگرداندم و دیدم درشکهچی بر گردهمان نشسته و ما، راهی جز فرار نداریم، و بیهودهتر از فرار... فکر کردم که سالها بعد خواهم نوشت: من گریختهام اما هنوز هم، سر چهارراههای خاطرم، بچههای چرک و خسته، به زور دستمال و چسب زخم بنجل قالبم میکنند. من گریختهام اما همیشه هیولای موتورسوارها هست که آرامش پیادهروهایم را به هم بریزد. یا حس لمس کثیفی که پُر کندم از تحقیر و تنفر. من گریختهام اما هرصبح باید رد چکمههایی را از گردنم پاک کنم. چکمههایی شبیه کفشهای خودم. شاید اگر پابرهنه فرار میکردیم...
این وبلاگ -بدون اطلاع قبلی- تا اطلاع بعدی تعطیل است.
با ارادت
خالی از خویش بیخودانه دیوانه میچرخد... هم رقص تمام هستی میشود از سیارهها و کهکشانها تا ذرههای بنیادین با همه کس، با همه چیز عاشقانه میچرخد... با دست راست چیزی از هوا میگیرد و از دست چپ به زمین میپاشدش... به همه طرف بی فکر دوست و دشمن گشاده دست، گشاده دل مستانه میچرخد... مبهوت نگاه میکنم که این عارف قرن چهاردهمی، این مولانای هشتصد ساله، در آن تنگی سلول، چگونه چنین به کمال سماع میکند؟ چنین آزادانه میچرخد: "دشمنت را دوست بدار!" آن كس كه تو را به حبس مي كشد، دوست بدار! آن كس كه تو را شكنجه مي كند، دوست بدار! آن كس كه تو را از كار بي كار و تو را از ادامه تحصيل منع كرده است، دوست بدار! ظالم را و عادل را، ديكتاتور را و آزادي خواه را، مذهبي را و ملحد را، صادق را و كاذب را، همه را دوست بدار! و اين گونه اعترافي جز "ابراز عشق" در محضر بازجويان و قضات عزيز در چنته نخواهم داشت. "من از آن روز كه در بند توام، آزادم ..." پس: عشق براي زنداني، عشق براي زندانبان... عشق براي آن كس كه شكنجه مي شود، عشق براي آن كس كه شكنجه مي كند... عشق براي متهم، عشق براي قاضي... عشق براي آن كس كه تو را به اسارت مي برد... عشق براي همگان ...* بعد با حسرت با خودم زمزمه میکنم: لقمهی هر مرغکی انجیر نیست! * از متن نامهی عماد بهاور به همسرش
- اینو برا کی نوشتی؟ - برای شما ننوشتم... - خفه شو زبون درازی نکن. فقط جواب منو درست بده. گفتم برا کی نوشتی؟ منظورت چی بوده؟ - منظورم رو که واضح گفتهم توش. هرکی براش نوشتم خودش میفهمه. (ضربه، برق از چشمهای زیر چشمبندش پراند.) - مث آدم جواب میدی یا نه؟ درست توضیح بده منظورت چی بوده. آفتاب و مهتاب و چراغ موشی کیان؟ منظورت از ساحر کی بوده؟ این ردای تاریکی که گفتی، تن کیه؟ شمشیر شب دست کیه؟ تو که انقد میترسی واسه چی این مزخرفات رو مینویسی پس جوجه؟ حرف میزنی یا... - نمیترسم. امیدی به فهمش ندارم. فهمیدن زمان میبره آقا! اندازهی تمام عمرهایی که پای دار و تو خیابونا و بازداشتگاها تموم شد. فهمیدنش فکر میخواد، تنها شدن با واقعیت لازم داره، اندازهی تمام انفرادیها درکش گریه داره، میسوزونه... خیلی بیشتر از اشکآورها و خردلها درد داره، خیلی عمیقتر از همهی باتومها و قمهها و زنجیرا داغ میذاره، داغ میذاره به اندازهی دل تمام مادرای عزادار فهمیدنش شجاعت میخواد، شجاعت همهی مبارزای این ملک رو و حق طلبی نیاز داره، قد تمام دروغایی که هر روز به خورد خودتون میدین هر موقع آمادگیش رو داشتین صدام کنین براتون توضیح بدم.
شعرهای نگفته خونریزیهای داخلیاند زخمهای زیر پوستی که مرهمشان نمیتوانی گذاشتن شعرهای نگفته مینهای خفته در خاکند زلزلههای نیامده که فاجعه را تعمیق میکنند شعرهای نگفته پیغمبران مانده در غارند پیغمبران نامبعوث پیغمبران منحوس شورشیان وحشی در نزاع با خداوندگارشان می ترسم از شعرهای نگفته ام و من چقدر شعر نگفته دارم...
"سازندگی" برایم رویایی مرده شده من رویایی در دل داشتم در گورستان دانشگاه دفنش کردم خسته و خاک آلود بیرون آمدهام مبهوت تر از آنکه توانایی گریستنم باشد میگذرد تا کی باز آبستن آرزوها شوم تا کی باز فرزندی نو بزایم و امید بزرگ شدنش، جوشش نیروی گذشته را به بار آورد.
مهم است دوستانی باشند که زیر پر و بالت را بگیرند مهم است داشته باشی کسانی را که وقتی آیین مبارزه از سر نهادی و بر نقطه ی تسلیم ایستادی تا دایره بچرخد و جولان بدهد، بگیرند و شانه هایت را تکان بدهند و از گیجی بیرونت بکشند مهم است آدمهایی اطرافت زندگی کنند که حرف زدنشان، راه رفتنشان، نه اصلا وجود داشتنشان، آرامت میکند مهم است وقت خستگی، تازه دریابی که پاهایی هست به جای تو بدود چشمانی هست از چشمت ببیند و حنجره ای هست برایت فریاد کند تا تو شاید لحظه ای آرام بگیری این همه مهم است اما مهم نیست چه پیش میآید. با این همه داشتنی های مهم دیگر مهم نیست چه پیش میآید!
نیمه ی بهمن 88
|
![]()
اسفند 1389 آبان 1389 شهریور 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 فروردین 1386 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 پیوندها
بازیافت
مکتوب > |